مبهوت در ایده هیتلر شدن

«جنگ جهانی سوم» روایتی است درمورد کارگر روزمزدی بنام شکیب با بازی محسن تنابنده که بنا به قصه داستان فیلم، چند سال پیش همسر و فرزندش را در زلزله ای از دست داده و هنوز در غم و اندوه این مسئله است که حالا او خود را  در موقعیت یک رابطه احساسی با دختری کر و لال بنام لادن می بیند. شکیب در این بین در تلاش برای بقای زندگی و فرار از گذشته خود در پی کار است که طی اتفاقاتی تبدیل به بازیگر نقش اصلی فیلم سینمایی می شود.

هومن سیدی در ششمین فیلمش یک وجه تمایز مهم با آثار قبلی خود دارد و آن تصویربرداری فیلم در فضای شمال ایران است که موجب شده بیشتر مخاطب شاهد نماهایی از طبیعت باشد تا نماهایی از فضاهای زمخت و سرد شهری. او با این انتخاب، ناخواسته سعی کرده نه فقط تاریکی، خوی زشت و هیولا بودن انسان مدرن بلکه انسان بدوی و انسان قرون مختلف را به تصویر بکشد. به بیانی سیدی از یک وحشت تاریخی و یک انسانیت له شده در طول تاریخ به ما می گوید. اگر به جمله «مارک تواین» در ابتدای فیلم دقت کنید که می گوید «تاریخ خود را تکرار نمی کند، اما اغلب قافیه می شود»، اثبات کننده همین نکته می باشد.

در «جنگ جهانی سوم» محسن تنابنده که بار دراماتیک قصه روی دوش اوست، توانسته به خوبی بهت، غم، استیصال، عشق و عصبانیت را برای مخاطب ملموس کند. البته نه تنها او بلکه مهسا حجازی در نقش لادن هم توانسته با شکلی پر احساس چهره زنی عاشق از خود ارائه بدهد و با ورودش به فیلم، روند آرام فیلم را جذابتر کند.

با این حال فیلم با یک تناقض و یک مشکل روبه رو است. مشکل از این حیث که شخصیت شکیب، آقای رستگار و دستیار کارگردان فیلم(ندا جبرائیلی)، پرداخت ناقصی شده است و فیلم اطلاعات کمی درمورد گروه فیلمسازی که مشغول ساختن فیلم درباره هیتلر هستند به مخاطب می دهد و به سادگی از آن عبور می کند. مصداق این اشکال را می توان در تبدیل ناگهانی شکیب به بازیگر نقش اصلی فیلم(هیتلر) دید.

از سویی دیگر، تناقض را در نوع دکوپاژ و قصه به راحتی می توان مشاهده کرد. بدین منظور که در روایت داستان شکیب شخصی ضعیف، ناتوان و بیچاره است که به دلیل فشار و جبر بیرونی ناخواسته به شخصیت هیتلر تبدیل می شود، اما از طرفی در دکوپاژو میزانسن، شکیب و هیتلر در نماهای یکسان و مشابه نشان داده می شوند که گویای این است که شکیب از ابتدای ماجرا یک هیتلر می باشد.

هر چند که در طول فیلم می بینیم که شکیب پس از گریم سبیلش را میتراشد و انگار می خواهد به ما بگوید که من هیتلر نیستم، اما نوع نماها و جایگذاری یکسان شکیب و هیتلر در موقعیت زندان به مخاطب القا می‌کند که شکیب همان هیتلر داستان بوده است. این تناقض تا جایی ادامه پیدا می کند که سراسر فیلم با تعداد نماهای بسته بیشتر باعث ابهام و به ستوه آمدن مخاطب می شود.

باید گفت که فیلم هومن سیدی از حیث ایده، بسیار خلاقانه و تماشایی است و توانسته بی تردید با بازیگردانی خوب از محسن تنابنده و مهسا حجازی، بازی درخشانی را به تصویر بکشد. در کنار این، به موسیقی بسیار جذاب بامداد افشار که مثل همیشه تجربه شنیدنی برای مخاطب رقم می زند بایستی اشاره داشت که کاملا منطبق با روایت داستان، مخاطب را درگیر و به نوعی مات و مبهوت فضای فیلم می کند.

اما جدای از این نکات، فیلم در حد یک ادعای ضد فاشیستی می ماند و به درستی موضع خوبی علیه آن نمی تواند بگیرد. درحقیقت سیدی در بازنمایی ایده خودش شکست خورده و نتوانسته آن را درون یک منظومه زیبا و درگیرکننده به تصویر بکشد.

در نهایت باید اعتراف کرد که «جنگ جهانی سوم» نمی تواند آن چنان مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد، به این خاطر که فیلمنامه با پرداخت ناقص در خصوص شخصیت های فیلم و پیوند ضعیف دو ماجرای اصلی فیلم، یعنی زندگی شکیب و ماجرای بازیگر شدن او، در بازنمایی موضوع خود، ناکام می ماند. در حقیقت اگر فیلمنامه شکل منسجم تری پیدا می کرد تا مخاطب به قصه و فضای فیلم نزدیک شود، می توانست با چنین پایان بندی بسیار قدرتمندی به فیلم پرشور و درگیر کننده ای تبدیل شود که مخاطب را با طبقات اجتماعی مختلف به فکر کردن درباره خود و دیگری سوق دهد.

عرفان گرگین