به گزارش پلاتو هنر، فرید حامدی آهنگساز و کارگردان یادداشتی با موضوع «سینمای معناگرا و ویدئو آرت» نوشته است.

متن این یادداشت به شرح زیر است:

«اولین ثانیه هایی که پرده سینما کنار می رود، مخاطب با تصاویر و دیالوگ هایی رو به رو می شود که برای درک آن کار سختی را پیش رو دارد. برای دیدن و فهمیدن این فیلم به مطالعه فراوان و سطح مشخصی از آگاهی نیاز دارد. باید با دقت فیلم را تماشا کند، زوایای پنهان آنرا جستجو کرده و از تاریخ اندیشه ورزی‌های خود نیز کمک بگیرد. این فیلم به پایان های خوش عادت ندارد، زندگی را واقعی تصویر می کند، در آن کسی پرواز نکرده و قهرمان آن که متاسفانه همیشه آمریکایی هم هست، یک تنه جهان را نجات نمی دهد. در این جنس از سینما نشانه های پنهانی برای درک و دریافت وجود دارد و پیدا کردن ارتباط آنها با یکدیگر مستلزم داشتن درک بالایی از هنر و ادبیات است. در این فیلم خبری از سرگرمی نیست و او، رک و راست داستانی را می بیند که بیشترین نزدیکی به حقیقت را دارد. مخاطب با انتخاب این فیلم تصمیم گرفته تا بخشی از سینمای پرمعنا را تماشا کند. این سینمای معناگرا است. نه آنکه سینماهای دیگر و فیلم های دیگر معنایی ندارند، شاید بتوان گفت که آن دسته از فیلم ها کارساز نیستند و اگر هم مفهومی را دنبال می کنند، خیلی عمیق نیست. مخاطب برای سرگرمی آنرا انتخاب کرده و وقت گذرانی. اما چرا سینمایی که در جامعه تاثیرگذار بود و بر اساس آن مردم مدل‌های زندگی و راه و رسم خود را انتخاب می کردند، به ناگهان تصمیم گرفت که فرمان تعلیم و تربیت را رها کرده و فرمان بازیگوشی و سرگرمی را بچسبد؟! سینمایی که تارکوفسکی و آنجلوپولس و کروساوا را تجربه کرده بود اکنون به سینمای تارانتینو و فوکوآ و استاهلسکی رو آورده و نه به ذهن مخاطب امروز فشاری را وارد کرد و البته گیشه را هم پر تر از همیشه می دید.

برای بررسی تفاوت های سینمای معنا گرا و سینمای گیشه به داشتن متنی طولانی نیاز است اما بررسی تفاوت‌های مخاطبی که سینمای سرگرم کننده را انتخاب می‌کند با مخاطبی که به اندیشه ورزی در سینما می پردازد در چند پاراگراف ممکن است.

فرید حامدی

فرید حامدی

در قرن هفدهم ادبیات تاثیر مهمی را در جهان گذاشته بود و نویسنده ها به داستان پردازی هایی می پرداختند که وجهی واقعی داشت و یا به مبانی روانشناسانه و یا تاریخی اشاره های مهمی می کرد. مطالعه ادبیات در قرن هفدهم و هجدهم از سبک ناتورالیزم گرفته تا ادبیات های نمایشی که تاریخ بیشتری را داشت، دست آورد مهمی را دارا بود. تاثیر مهم بر رفتار و فرهنگ جامعه. تاثیری تربیتی و آموزشی که مردم برای خود انتخاب می کردند. در قرن نوزدهم و بیستم، آنها که تاریخ صحیح ادبیات نمایشی و داستانی را می شناختند با همان فرمان به حرکت خود ادامه دادند. تا جایی که در بعد، چاپلین برای ماندگاری در تاریخ هنر جهان نه به سوپرمن نیاز داشت و نه به دوربین های پیشرفته. او معنای عمیقی را با استفاده از طنز و موسیقی متفاوت با مخاطب به اشتراک می گذاشت. در قرن نوزدهم و بیستم صاحبان واقعی سینما، آنها که ارتباط و تاثیرگذاری بر جامعه و مردم را بلد بودند، ماندگارترین آثار سینما را خلق کردن. از اورسن ولز گرفته و کوبریک حتی تا زویاگینتسف و ایناریتو. اما در این بین جامعه به دلایل مختلف اقتصادی و سیاسی روی به سینمایی آورد که فشارهای زندگی واقعی را بررسی نکند و به آن نپردازد. بلکه مخاطب را از آن دور کند. سینمایی که برای نود دقیقه بتواند نقش سرگرمی را بازی کند و اتفاقا آموزشی هم در آن نیست. پرسش گری هم نمی کند و اساسا کاری با مخاطب خود ندارد. آمده تا ساعاتی را با مخاطب خوش باشد و دستمزدش را گرفته و برود. شاید نوعی خودفروشی سینمایی.

در این میان هنوز هستند کارگردانهای مستقلی که به فکر چالش های جامعه و مخاطب هستند. آنها ویدئوآرت هایی را ساخته اند تا تلنگری به جامعه گیج امروزی بزنند. جامعه ای که در قرن بیست و یکم در دستان هر فرد یک سینمای مجازی را می بیند، هر فرد در موبایل خود یک دوربین خوب هم دارد به سردرگمی بسیار بدی دچار شده. آن کارگردان ها هنوز برای جامعه ارزش قائل هستند و مخاطب را مهم می دانند. به تولید فیلم هایی می پردازند که زمان آن سه ساعت نیست، دو دقیقه است ولی پیام مهمی را در دل خود دارد. دیگر جامعه ی امروز به دیدن دشت گریان و نوستالژیا تن نمی دهد، اما ظاهرا باور کرده که چیزی عمیق و تاثیرگذار کم است. در قرن بیست و یکم ویدئو آرت کاربرد مهمی را می تواند داشته باشد. هم کوتاه است هم تیز. هم عمیق است و هم تاثیرگذار. پس می توان این دو دسته مخاطب و مولف را جدا کرد. گرچه امپراطوری عوام بسیار پرقدرت است، ولی ماندگاری و جریان سازی در سینما معمولا دست خواص آن بوده. شاید مخاطب بتواند سینمای معناگرای گذشته را فراموش کند اما ویدئوآرت های قرن حاضر را نه.»